۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

سرشت الله در کردار مسلمانان آشکار است ازمردو آناهید

سرشت الله در کردار مسلمانان آشکار است
مردو آناهید
درست است که برانگیزنده-ی یک اندیشمند، در راه پیشرفت اجتماع، سودجویی و شادمانی برای زندگانی-ی خود و بستگان خودش است. یک اندیشمند از آن روی به کاوش در درون‌مایه-ی پدیده-ای می‌پردازد که بتواند از دگرگون شدن یا شناخت ویژگی‌های آن پدیده سود ببرد. از آن جا که سود اندیشمند از سود انبوه مردمان جدا نیست این است که اندیشمندان می‌کوشند تا جامعه را به سوی آرمانی برانند که سود خود را در آن آرمان می‌پندارند. البته همه-ی مردمان، بر زمینه-ی بینش یا عقیده-ای که دارند، در پیرامون سود و زیان خود اندیشه می‌کنند ولی آنها، در پیرامون راستی و درستی-ی بینش یا عقیده-ی خود، اندیشه نمی‌کنند. از این روی در این نوشتار مفهوم یک اندیشمند یا آزاداندیش به آن گونه به کار برده می‌شود که جهان بینی یا بینش او بر زمینه-ی کاوش، دانش و آزمون‌های خود او بنا شده باشد. بنابراین ویژگی-ی بینش یک آزاداندیش پیوسته با زمان و پیشرفت دانش در گذار بهبود و دگرگونی است. از این دیدگاه می‌توان پذیرفت که بخشی از سود اندیشمند شادمانی-ی او در راه رسیدن به آرمانش است. این شادمانی همیشه از پول یا سروری بر دیگران برنمی‌خیزد بلکه گاهی، برای یک پژوهشگر، شادمانی او در شناختن رمزی، یافتن سرچشمه-ای یا گشودن بندهای اندیشه-ای پدیدار می‌شود. پژوهش یک آزاداندیش هم می‌تواند در پیوند با بهزیستن و سود همگان باشد و این آرمان هم از سود یک پژوهشگرِ آزاداندیش جدا نیست. سخن از سیاست پیشگان و پویندگانی، که آرمان آنها رسیدن به فرمانروایی در کشور است، نیست. این کسان، با هر جهان بینی و ایدئولوژی که باشند، زمانی به آرمان خود می‌رسند که نیازهای همگانی را در زمینه-ی خواسته-های خود به نمایش بگذارند تا شاید انبوه مردم، که در تنگی و ناچاری مانده-اند، با آنها همگام و همیار بشوند. آرمان آنها برآوردن نیازهای مردم نیست بلکه آنها برآوردن نیازهای مردم را در کاربرد ایدئولوژی-ی خود می‌پندارند. از آنجا که نیازهای مردمان بیشتر با آگاهبود و دانایی خود مردمان برآورده می‌شوند. از این روی حکومت‌هایی، که بر فریب و ناآگاهی مردم استوار باشند، هرگز نمی‌توانند به نیازهای مردم بپردازند. زیرا آنها پیرو عقیده-ی خودشان هستند نه راهگشای پیشرفت مردم. آنها عقیده-ی خود را نماد برتری و بهتری می‌دانند، از این روی ناچارند که دیدگاه همگان را از آگاهی دور بدارند تا عقیده-ی آنها میزان سنجش ارزش‌های اجتماعی باشد. یک اندیشمند می‌تواند روشنفکر هم باشد ولی یک روشنفکر، دستکم در این نوشتار، آزاداندیش نیست. زیرا معیار سنجش یک روشنفکر از کاوش، دانش و آزمون‌های خود او برنخاسته است بلکه او از دیدگاه یک ایدئولوژی یا بینشی، که او از دیگران پذیرفته است، به جهان هستی می‌نگرد. یعنی او در مرزهای ایدئولوژی-ی خود، بینشی که پذیرفته، گرفتار است. ولی جهان بینی-ی یک آزاداندیش در هیچ عقیده یا دستوری مرزبندی نمی‌شود. اندیشه-ی روشنفکران نامبرده، هر اندازه هم که تازه باشد، بر زیربنای عقیده-های کهنه بنیان دارد. یعنی این روشنفکر می‌خواهد به نابسامانی‌هایی، که در رویه-ی جامعه آشگار هستند، بر اساس پندار خودش سامان بدهد. او نمی‌خواهد و نمی‌تواند به کژپنداری و بینش انبوه مردمان، که نابسامانی را در جامعه ایجاد کرده-اند، برخورد کند. نمونه: روشنفکران و مبارزان سیاسی در ایران هیچگاه نمی‌خواهند با الله و ویژگی‌های الله، که زیربنای همه-ی پسماندگی‌های اجتماعی است، درگیر شوند. آنها با حکومت اسلامی، که نماینده یا خلیفه-ی الله بشمار می‌‌آید، مبارزه می‌کنند. یعنی آنها با ابزاری درگیر هستند که از ایمان مردم به الله مشروعیت گرفته است. چنین است که با زدن مارها از شانه-ی ضحاک پیوسته مارهای دیگری بر شانه-ی او می‌رویند. حتا زدن مارها به مفهوم نابودی-ی آنها نیست، از این کار تنها جان ضحاک نجات می‌یابد، ولی مردم از آزار مارها و ستم ضحاک‌ آزاد نمی‌شوند. ضحاک خداست، او را نمی‌توان کشت، ولی شاید بتوان او را از کشورداری دور نگه داشت. هسته-ی این جستار در برخورد با اندیشمندانی است که می‌توانند، در راه آزادی، ناهنجاری و آلودگی-های اجتماع را بررسی و بُن‌مایه-های پسماندگی مردم را شناسایی کنند. آرمان این کسان می‌تواند گستردن آگاهی در اجتماع باشد یا نمایان ساختن تضادهای دانش با عقیده-هایی که مردمان را از اندیشیدن بازمی‌دارند. امید این روشنگران در این است که انبوه مردمان بتوانند آگاهانه، در هر زمان و مکان، جدا از عقیده-های مذهبی، روند پیشرفت خود را گام به گام بیازمایند و بازده-ی هر گام را ارزشیابی کنند. یعنی انبوه مردم دستکم بتوانند سامان کشور را، بر پایه-ی خواسته-های خود، به فرمانروایانی بسپارند که خود آگاهانه آنها را آزموده و شناخته-اند. اندیشه-های آزاد، در سرزمین‌هایی بسان ایران، زمینه-ای برای زایش و رویش ندارند. در سرزمین ترسزدگان حتا اندیشه-ی نوینی، که همسو ولی بر زور حکومت نیاَفزاید، بی ارزش شمرده می‌شود. از این روی برخی از نیک‌اندیشان می‌کوشند که، با اندیشه-ی خود، از خشونتِ نیروی حاکم بر اجتماع بکاهند تا در زمانی کوتاه زشتی را از کردار حکومت پاک و درون‌مایه-ی آنرا را با اندیشه-ی خود جایگزین کنند. تا کنون بیش از هزار سال است که این گونه نیک‌اندیشان سیمای اسلام را زیبا نگاشته و نیکی‌های پندار خود را به دروغ به اسلام پیوند زده-اند. بازده-ی نیک‌اندیشی-ی آنها را می‌توان بدین گونه مرور کرد: هر ناهنجاری و زشتی که در احکام اسلام دیده می‌شود از نقص فکر انسان است که او نمی‌تواند به حکمت الله پی‌ببرد. احکام اسلامی را تنها روحانیانی می‌شناسند که عابد و زاهد و مسلمان باشند. اجرای احکام اسلامی ضامن عدالت، سعادت و اطاعت مسلمانان است. اطاعت از احکام اسلامی انسان را پس از مرگ به سعادت می‌رساند. پس آنگاه که خشم مردم، از اجرای این احکام، بالا بگیرد، نگهبانان اسلام مردم را به اسلامی زیبا، که رسول الله هم آن را نمی‌شناخته است، امیدوار می‌سازند. مردمان هم می‌پذیرند که همه-ی روحانیان در این هزار و چهار سد سال، که دست به اجرای احکام اسلام زده-اند، برداشتی نادرست از اسلام داشته-اند و اکنون زمان آن رسیده است که آنها برای حفظ اسلام راستین جانفشانی کنند. اسلامزدگان بیش از هزارسال پذیرفته-اند: که تنها برداشت آخوندها از اسلام درست است و پیوسته می‌پذیرند که تا کنون برداشت آخوندها از اجرای احکام اسلام نادرست بوده است. اسلامزدگان، نادان‌ پرورده نشده-اند بلکه آنها مسلمانانی هستند با ایمان که در انتظار منجی نشسته-اند. این عاشقان از سویی آخوندها را سواری می‌دهند و از سویی منتظرند که امامی دیگر بیاید و همه-ی سوارشدگان را گردن بزند. (اگر آنها می‌دانستند، سواری نمی‌دادند، نیازی هم به گردن زدن نداشتند) به زبان روشن: نیک‌اندیشان، به کردار با پنداری نیک، تخم دروغ را در جامعه پرورش داده و آبیاری کرده-اند. کسانی که اندیشه-ی خود را در دیگ آلودگی می‌پزند نه تنها آنها زهری شیرین به مردم می‌خورانند بلکه خرد جامعه را از شناخت این افیون بازمی‌دارند. در این شیوه، زمینه-ی آگاهبود جامعه می‌خشکد و برای مردمان زهر، رنج، درد، مکر، پستی، تکبر، ریا، دروغ و زشتی‌های دیگر در خور شناسایی نیستند. دانش و آگاهی می‌توانند به آسانی دیدگاه تاریک کسی را روشن کنند ولی دیدگاهی که به کژی و دروغ آلوده شود بسیار تنگ است و از آن روزنه کژی و دروغ به رنگ ایمان او جلوه می‌کند. از شوربختی این شیوه-ی شوم، یعنی زشتی را با پوششی زیبا پنهان داشتن، هنوز هم در دستور کار بیشتر روشنفکران و آزادیخواهان به جای مانده است. این دروغ‌پروری آن چنان برای ما عادت شده است که نه تنها ما این شیوه را در گفتار، تعارف، خوشآمدها و برخوردهای روزانه به کار می‌بریم بلکه در بخشی، از ادب و تربیت اجتماعی، دروغ را جایگزین خوش‌‌زبانی کرده-ایم. یعنی شنیدن و دیدن راستی برای بیشتر کسان تلخ و دلخراش است و این کسان از پنهان کردن کاستی‌ها و پوشاندن زشتی‌ها با دروغ خشنود می‌شوند. در اجتماعی که آزادی نیست، مردم از یکدیگر می‌ترسند( حتا از کودکان خود که به کودکستان می‌روند)، همه به هم، شاید به ناچار، دروغ می‌گویند. کژی و دروغ، در جامعه-ی زورگویان، ابزاری ست که زندگی را در زیر آن فشار ممکن می‌سازد. اندیشمندان و آزادیخواهان برون‌مرز، که تنها جان خود را برداشته و از ایران گریخته-اند، نیازی به گفتار دوپهلو ندارند و نیازی نیست که با دروغ مردم را دلخوش کنند. ولی نیاز است که مردمان زشتی‌ها و کاستی‌های اجتماع خود را بشناسند. داروی آرامبخش درمان نمی‌کند ولی عمر بیماری را دراز می‌کند. گفتار و سخنان نیمه راست و نیمه درست، در راه پیشرفت اجتماع، زیان‌بخش تر از گفتار و سخنان دروغ و نادرست هستند. زیرا کژی و نادرستی را می‌توان پس از شناسایی از بینش، روشنفکران، بیرون کشید و راستی را جایگزین آن کرد. ولی "نیم کژ بودن" گفتار؛ شک‌ورزان را از گسستن ایمان و از گام نهادن در راه آزاداندیشی بازمی‌دارد. گسستن از بندهای ایمان به نیروی خرد و خودآگاهی-ی پایدار نیاز دارد و تا زمانی که همه-ی بندهای ایمان پاره نشوند انسان بر کاربرد خرد خود فرمانروا نیست. شوربختی در این است که روشنفکران ایران بیشتر بازگو کنندگان اندیشه-هایی هستند که یا آنها با این زمان و فرهنگ مردم ایران همخوانی ندارند یا آنها به بینش‌هایی شکست خورده، مانند عرفان ایرانی، پیوند دارند که در ویژگی‌های زمانی دور درخشیده-اند ولی سود آنها زودگذر بوده و زیان آنها پایدار مانده است. عارف‌ها، بر این پندار بوده-اند که اگر آنها با نام الله از مهرورزیدن سخن برانند الله خشمش را فراموش و کم کم مهربان می‌شود. یعنی آنها می‌پنداشته-اند: چون مهرورزیدن با خشونت در تضاد است و انسان هم در مهرورزیدن شادمان می‌شود پس اندک اندک "مهر" جای خشونت را می‌گیرد. آنها خشونت را در احکام اسلامی توجیه نه اینکه محکوم کرده-اند. البته آنها پشاپیش نمی‌دانسته-اند که با این روش تنها خون را از تیغ ستمکاران می‌شویند ولی از کاربُرد و تیزی-ی آن ابزار نمی‌کاهند. دروغ مانند گیاه هرزه-ایست بی آفت که در اندک زمان به همه جا ریشه می‌دواند و از رُشد گیاهان دلخواه جلوگیری می‌کند. یک "آزاداندیش" نمی‌تواند بازده-ی آزمون‌هایی را، که پس از سدها سال ناچیز حتا زیان‌بخش بوده-اند، ندیده بگیرد و بدون شناخت بُن‌مایه-های شکست، در این جنبش‌های فرهنگی، راه آن شکست خوردگان را، در این زمان، دنبال کند. ناکامی و شکست این گونه پیشگامان را باید در کژپنداری-ی آنها جستجو کرد. اگر چه ما از عرفان ایرانی سرفراز و سرخوش هستیم ولی بار سنگین این ناکامی را هنوز بر دوش می‌کشیم. شاید عارف‌های آن زمان با بهترین روش و نگرش به روشنگری پرداخته باشند ولی در این هنگام، که ما با مردمان جهان در گرادانه-ی تمدن مدرن در چرخش هستیم، به یک جهان بینی نیاز داریم که به راستی با این زمان و این جهان، به ویژه با ایران و فرهنگ ما، همآهنگ باشد. راه رسیدن به این آرمان را تنها در راستی می‌توان شناخت. یعنی کسانی که جوینده-ی "آزادی" هستند، باید بتوانند دستکم، آزاد، بی پرده، شفاف و جدا از هر عقیده-ای راه رسیدن به این پدیده را از خرد خود بپرسند و پرای یافتن پاسخ آن آگاهانه اندیشه کنند. مولوی با خوشباوری همزیستی را به مردمان پند می‌دهد. همین پندها هستند که در این زمان بندهای دست و پا گیر مردمان شده-اند. زیرا چنین خوشباورانی نمی‌دیده-اند که حکم "امر به معروف و نهی از منکر" همزیستی را، در میان مسلمانان و دگراندیشان، ناممکن می‌سازد. برای نمونه: از نظرگاه است ای مغز وجود------- اختلاف مو ء من و گبر و یهود (مولوی) (مو ء من = مسلمان، گبر = زرتشتی) برداشت مسلمانان از این اندرز این است: یهوه (خدای قهار یهودی‌ها)، و دنباله-ی او پدر آسمانی ( خدای آزمند مسیحی‌ها)، و در این شعر اهورامزدا همه همانی با الله دارند. پس همه-ی بندگان تنها یک صاحب دارند و نیازی نیست که با یکدیگر جدال کنند. ولی این پندار درست نیست. اختلاف از الاهان این پیروان برخاسته است. یهوه هم مانند الله امر می‌کند که او تنها خدا و تنها حاکم جهان است. او هم امر به نابود کردن الاهان دیگر و پیروان آنها می‌هد. مسیحیان بر این باورند که یهودیها پدرآسمانی را نشناخته و فرزند او را به چلیپا کشیده-اند و از این روی آنها با یهودیان دشمنی می‌ورزند. الله، برای تصاحب حکومت جهان، خود را در پیکر الاهان پیشین شناسانده است. ولی او پیروان یهوه و پدرآسمانی را گمراه، کافر و نجس خوانده و امر به کشتن آنها داده است. در هیچ کجا یهوه یا اهورامزدا الله را(که وجود نداشته است) به سروری یا جانشینی-ی خود نپذیرفته است. بنیاد همه-ی دین‌ها بر مردمفریبی و دروغ استوار است. همه-ی دین‌ها، از آزاد مردمان، برده-ی با ایمان می‌پرورانند و مردمان را به هر سویی که بخواهند می‌رانند. اختلاف آنها به سودجویی و خودپرستی-ی الاهان آن دین‌ها پیوند دارد. این گونه اندرزهای عارفانه، در این دوران، تنها به سود دکانداران دین است که آنها از این راه می‌توانند احکام خشن خود را در بسته-های مهربانی بپیچند و خونریزی‌ها را با اختلاف در " نظرگاه" مردم توجیه کنند. اگر همه-ی الاهان همسان یکدیگر پرخاشگر و کینه-توز هستند این نشان آن نیست که پرخاشگری و کینه-توزی خوب است و مردمان باید ستمکاری‌های شریعتمداران را بپذیرند. این اندرزها تنها دیدگاه مردمان را تاریک می‌سازد و آنها را با دروغ می‌فریبد. این است که مردم در ناآگاهی از خود و با نیروی خردِ خود بیگانه و از دانستنی‌ها پس مانده-اند. آنها به کردار آرزو‌های خود را به چاه می‌ریزند. پرسش این است: یک آزاداندیش به چند سده تاریخ آزمون شده نیاز دارد تا او بتواند، روند جامعه-های جهان امروز را، به ژرفی شناسایی کند؟ درست است که سودپرستی، به زبان دیگری اقتصاد، سازنده-ی اختلاف‌های مردمان است ولی برانگزنده-ی خشم و پایدار کنند-ی آتش خشنونت در میان این مردمان دین است و گردانندگان خشم والیان دین هستند. از این پس هم، تا زمانی که دین‌باوران در سامان کشورداری دست‌اندازی می‌کنند، پیروان دین‌ها ارزانترین جنگ‌افزاهای خودکار خواهند بود. مردمان با ایمان هستند که، برای شیر و عسل، از فرزندان خود ابزاری برای کشتار و کشته شدن می‌سازند. کردار پیشوایان دین‌ آیینه-ی سیمای الاهان آنها ست. کمتر دینی در روی زمین پایدار مانده است که پیشوایان آنها به کشتار انبوه مردمان دست نبرده باشن د. همه-ی الاهان خشن، کینه-ورز، مکار، دروغوند، قهار، جبار و غضبناک هستند و همه-ی پیروان از ناآگاهی الاهان خود را رحمان، رحیم، غفور و راستکار می‌پندارند. این است که، با این همه ستمکاری که والیان دینی انجام می‌دهند، پیروان دین‌ها از این ستمکاران و نیز از ستمکاری رویگردان نیستند. پیروان پس از هر جنایتی، که از سرکردگان این دین‌ها می‌بینند، دوباره به همان الاهان، که در مسجد و کلیسا و کُنشت حاکم هستند، پناه می‌برند. مسلمانان پیوسته، با سرفرازی، از غزوات رسول الله و کشتار نامسلمانان به دست مجاهدین اسلام یاد می‌کنند. آنها از غارت و سربریدن کافرها شادمان می‌شوند و به کشتار گنندگان مهر می‌ورزند. این مردمان پیرو اسلام و فرمانبر الله هستند، سرشت آنها از خشم و کینه نیست، ولی آنها می‌پندارند که باید مانند الله رحمان و رحیم باشند نه این که به راستی مهربان باشند. مسلمانان از عذاب‌های عظیم، که الله به آنها وعده داده است، بسیار شنیده-اند و همیشه، از ترس با عبادت و پرداخت زکات، خود را از گناه پاک کرده-اند. با این وجود پیوسته با زاری به الله یادآور می‌شوند: که او رحمان و رحیم است؛ پس باید، خیلی آسان‌تر، از مجازات‌ آنها چشم بپوشد. آنها می‌پندارند، اگر آنها زمین را با خون کافرها نشویند، سرانجام به آتش جهنم گرفتار خواهند شد . شیعیان برای این که دلسختی و خشونت درون خود را پنهان کنند، از شنیدن قصه-هایی، که برای مرگ امامان خود بافته-اند، با زاری به خودزنی و کودک آزاری می‌پردازند. آنها حتا غم بی پایه-ی خود را با خشم و خون فرومی‌نشانند یا به زبانی دیگر آنها محبت خود را نیز با کینه و خشم آشگار می‌کنند. الله هم درست ویژگی‌های مسلمانان را دارد، گرچه الله آدم را از سرشت خودش خلق نکرده است، ولی مسلمانان ویژگی‌های الله را در خود آمیخته-اند. اگر این ویژگی‌ها ناپسند و زشت هستند باید آزاداندیشان آنها را شناسایی کنند و به همگان نشان بدهند تا مردم، اگر خوداندیش نیستند، دستکم زشتی‌ها را از سرشت الله، کسی که او را عبادت می‌کنند، بزدایند و نیکی‌های را که دوست دارند در سرشت او بیامیزند. این گونه شناسایی توهین به کژپنداری-ی مسلمانان نیست بلکه آیینه-ای است که به راستی سرشت الله و زشتی-ی کردار مسلمانان را نشان می‌دهد. اگر تاریخ ایران، در دروان پیش از اسلام، روشن نیست؛ سرگذشت ایرانیان، پس از یورش مجاهدین اسلام، آشگار است. چه آنرا بدین گونه از زبان پیروزمندان عرب بشنویم: >> عرب‌ها به امر الله با آتش پرستان جهاد کردند؛ آنها را گردن زدند یا برده-ی خود ساختند. الله عربها را بر کافران پیروز می‌کند زیرا الله آنها را به سروری-ی جهان گماشته است.<< چه گزارش آنرا سرکوب شدگان ایرانی بنویسند: >> عرب‌های بیابان گرد با چنان خشمی، که از تصور انسان بیرون است، الله را، بر ایرانیان که سرکوب شده بودند، تحمیل کرده-اند. مجاهدین همه-ی هستی و توانایی و فرهنگ ایرانیان را ویران یا به پلیدی آلوده کرده و به غنیمت برده-اند. آنها از مردم دانش‌پرور ایران عبدالعرب ساخته-اند.<< چه آن تاریخ را خودباختگان اسلامزده بگویند: >> مردم ایران، که در جهل و گرفتار شاهان کافر بودند، به امر الله و به دست مجاهدین اسلام، از دلبستگی‌های دنیوی و آتش جهنم، نجات یافتند. لشکر اسلام، در جهاد، کافران را به درَک فرستاد و همه-ی بناها و نشانه-های آتش‌پرستان را نابود ساخت. مجاهدین اسلام، موالیان را، که در زیر شمشیر مقدس اسلام عاقل شده بودند، از اسارت آزاد کردند آنها را به خدمت امیران اسلام گماشتند.<< آن کس که اندکی در گذار این تاریخ بنگرد به روشنی می‌بیند که احکام انسان ستیز اسلامی پیوسته از سوی حکمرانان، که نماینده-ی و سایه-ی الله در روی زمین بوده-اند، بر مردمان ایران وارد شده است. آیا عزنویان، سلجوقیان، صفویان، قاچاریان و حتا مغولها می‌توانستند، بدون شمشیر اسلام و بدون پشتیبانی-ی والیان اسلام، بر ایران حکومت کنند؟ یک حکمران ستمکار با چه انگیزه-ای، سادتر و ارزانتر از ایمان به الله، می‌تواند بخشی از مردم ایران را برای کشتار بخش دیگری از مردم به کار ببندد؟ آیا پاسخی این که چرا روشنفکران ایران، هزار و چهارسد سال، کشتار جهادگران را محکوم نکرده-اند؟ به جز این است: که خود آنها آگاهانه یا ناخودآگاه به الله ایمان دارند؟ درست است، که برخی از روشنفکران، مجاهدین یا کسانی که شمشیر اسلام را به روی مردم کشیده-اند محکوم و کردار آنها را نکوهش کرده-اند؛ ولی کمتر دیده شده است که روشنفکری به روشنی و راستی اوامر الله را به چالش بکشد. امروز هم بیشتر روشنفکران کردار خمینی، خلخالی، خامنه-ای و..... را، که در حکومت اسلامی نمایان شده است، با بیزاری محکوم کرده-اند. آنها تنها شمشیر جلاد را دیده و او را تبهکار نامیده-اند و با این داوری شریعت اسلام و الله را پاک و بی گناه دانسته-اند. یعنی آنها کسی را سرزنش کرده-اند که او شمشیر خونین در دست داشته است. ولی این روشنفکران مفهوم تبهکاری را شناسایی و زشتی-ی این کردار را روشن نکرده-اند. پرسش این است: آیا کشتن کافر " مقدس" یا "جنایت" است؟ ای کاش روشنفکران با صدای بلند به این پرسش پاسخ می‌دادند. قاضی-ی شرع اسلام، (خلخالی) مسلمان است؛ او با شادمانی برای اسلام و خشنودی-ی الله دگراندیشان را گردن می‌زند، تا از خون آنها زمین رنگین شود، همان گونه که الله به مسلمانان امر کرده است. الله میلیونها یدالله دارد که آنها بازوانی نیرومندتر از این قاضی دارند. محکوم کردن یک قاضی نشان کوتاه کردن دست الله نیست. مسلمانان را، با ویژگی‌های تندرو، تروریست یا نرم، گروه بندی کردن و ساختن اسلامهای راستین، خودفریبی و ساده انگاری است. یعنی درد بیماران را با دعا مداوا کردن است. زیرا همه-ی مسلمانان، که با ایمان هستند، با ویژگی‌های الله پرورده می‌شوند، آنها تا زمانی که به او ایمان دارند، اوامر الله را، هر چند هم که خشن باشند، خیر و حکمتِ او می‌دانند. این از ساده پنداری ست که، اگر حکومت کنونی در ایران برانداخته شود، آزادی و دادگری در ایران گسترش می‌یابد. تا زمانی که الله حاکم است، حکم او در قرآن صادر شده است و مردمان محکوم و مطیع اوامر او هستند. نمی‌توان گفت: جهاد کرداری ست مقدس و هر کجا، که زور مسلمانان بیشتر از کافران باشد، وظیفه-ایست شرعی ولی تا زمانی که کافرها پُر زور هستند آن کردار زیاده روی است و کسانی که خودسرانه به جهاد دست می‌برند تروریست شمرده می‌شوند. نمونه-ای از تربیت مسلمانی: بچه-های بد به شیشه-های پنجره سنگ پرتاب می‌کنند، شما بچه-های خوبی هستید و سنگ به شیشه نمی‌زنید، گلهای باغچه را لگدمال نمی‌کنید، مامان هم برای بچه-های خوب شکلات می‌خرد. البته هر زمانی هم که نیاز بود، بچه-ها را برای پرتاب کردن سنگ آموزش می‌دهیم. درست است که بزرگ شده-ی این کودکان همین مردم هستند، که مانند ابزاری خودکار پرورده شده-اند، ولی آنها می‌توانند پدیده-ای را آزمون کنند و بدانند که شکستن شیشه-ی پنجره بد است ولی خوبی یا بدی کسی را نمی‌توان از این کردار شناسایی کرد. خلقت به اراده-ی خالق، که بنیاد وجود همه-ی دین‌ها است، نگرشی است پسمانده که دانش امروز آن را درهم شکسته است. کسی که، به عقیده-ی خالق و مخلوق ایمان دارد، دانش امروز در بینش او راه نیافته است، او از روزنه-ی ایمان توان شناختن کژی یا راستی را ندارد. اگر انسان آزاداندیش است، پس او از راه شناخت در پیرامون پدیده-های هستی، می‌تواند خرد خود را به کار ببندد و به درستی اندیشه-‌های خود را بیازماید. اگر این انسان همان مخلوقی است، که الله او را از خون گندیده خلق کرده است، پس چنین انسانی به خالق خود ایمان دارد، اطاعت از اوامر الله را وظیفه-ی خود می‌داند، او با خرد خود، در مورد پدیده-های هستی، نمی‌اندیشد که برآیندِ آن را آزمون کند. از شوربختی، بخشی از آزاد‌اندیشان که در ایران هستند، از ترس جان، نمی‌توانند اندیشه-ی خود را بازگو کنند و بخشی، که برون از مرز زندگی می‌کنند، کمتر انگیزه-ای برای بازگو کردن اندیشه-ی خود دارند. زمانی رنج بردن، در راه بررسی و آزمون کردن بینش اجتماعی، گوارا است که آن رنج سودآور باشد یا از دردی بکاهد. این است که ما نمی‌توانیم به یک جنبش خودبخودی امیدوار باشیم ولی می‌توانیم از آزاداندیشان خواهش کنیم که اندکی در این باره اندیشه کنند. خدایان در اروپا و آمریکا حاکم نیستند، بلکه آنها به ویروس گریپ می‌مانند، گاهی پدیدار و به آزار مردم می‌پردازند و باز ناپدید می‌شوند، مردم هم تا این اندازه با آزار آنها خو کرده-اند. از این روی، شاید نیازی نباشد که کسی ماهیت این خدایان را شناسایی کند. الله برخلاف خدایان اروپا حاکم است، او به ویروس ایدز می‌ماند، هرگاه که او در پیکر جامعه رخنه کرد از آن پس او بر همه-ی نیروهای آن پیکر حکمرانی می‌کند و اجتماع از خودبیگانه، تسلیم و مطیع اوامر او خواهد شد. از این روی جان یک آزاد‌اندیش، که دور از دسترس حکومت است، از اندیشیدن ‌آزرده نمی‌شود و رنج اندیشیدن برای او بی بهره نیست. زیرا شناختِ کژی و کاستی آرامش‌بخش و شادی آفرین است. در این جا روی سخن با کسانی است که به عقیده-ای ایمان ندارند؛ یعنی دستکم اندیشه-ی آنها در بندی گرفتار نیست و می‌تواند، آزادانه به هر سویی، پرواز کند. آزاد‌اندیش نه کالای دین و نه کالای سیاست به بازار می‌آورد. او برای رسیدن به پیروزی و دگرگونی-ی جهان اندیشه نمی‌کند. او پیشتاز است نه دنباله رو، راه او برای همگان و نیز برای خودش ناشناخته است. او راه رسیدن به آرمانش را پیوسته جستجو و آزمون می‌کند. او به مرید و پیرو و ستایشگر نیاز ندارد. شادمانی و سود او پژوهش در تاریکی‌ها و یافتن کلید روشنایی است. پس کار آزاد‌اندیش آشگار ساختن تضادِ پندارهای اجتماع با جهان راستی و دانش آزمون شده است. یعنی او آینه گردان زیبایی و زشتی‌های ذهن همگان است. او می‌بیند آنچه را که دیگران نمی‌بینند یا پنهان می‌کنند. او بدون عینکِ عقیده به جهان هستی می‌نگرد و آنچه را که می‌بیند برای دیگران بازگو می‌کند.

بر گرفته از سایت افشا

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

منشور کورش و مساله ی زن ايرانی

ما را به دم پير نگه نتوان داشت
در خانه دلگير نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجير بود
در خانه به زنجير نگه نتوان داشت


منشور کورش و مساله ی زن ايرانی
شکوه میرزادگی

در تعريف واژه ی فرهنگ در بيشتر واژه نامه ها اين گونه آمده است: «دانش، ادب، معرفت، (شناخت) تعليم و تربيت، آثار علمی، ادبی و هنری و نيز باورهای جهان شناختی و دينی و مذهبی يک قوم يا ملت». به اين معنی که فرهنگ هم تک تک اين امور است و هم مجموعه ی آن ها؛ و اين دومی است که «روح معنوی يک جامعه» محسوب می شود، و «تمدن» نام جسميت مادی آن است. حتی متن هاي ديگری هم هستند که امور بيشتری را جزو مفهوم فرهنگ می دانند، اما اصل و اساس اين مفهوم در نزد مردمان جهان مجموع همين ها ست که ذکر شد.
فرهنگ به جوامع گوناگون هويت و تشخص می بخشد و مردمان گوناگون بر اساس فرهنگ شان قابل شناخت و تفکيک از ديگران می شوند. به همين دليل هم هست که، در طول تاريخ بشری، فرهنگ های مختلفی آمده و رفته اند.
روشن است که با پيش رفتن جهان به سوی دوره های جديد، «فرهنگ» نيز به خاطر پيوند گوهرين خود با دانش و تعليم و تربيت و آثار علمی و ادبی و هنری، بناگزير تازه تر و پيش رفته تر می شود. يعنی در همان حال که تغيير می کند و متحول می شود، همچنان و هميشه آن مفاهيم را که برشمرده شدند با خود و در خود دارد.
اگرچه هيچ جامعه ای را، چه عقب مانده ترين و چه پيشرفته ترين، نمی توان «بی فرهنگ» خواند اما پيشرفته ترين فرهنگ ها تبديل به معياری می شوند که ميزان تحول هر فرهنگ ديگری در سنجش با آن ها تعيين می شود. از اين بابت است که واژه ی «با فرهنگ» (بی آنکه به تصديق وجود جامعه ای «بی فرهنگ» اشاره داشته باشد) خبر نزديکی فرهنگی مورد نظر با پيشرفته ترين فرهنگ ها دارد.
يعنی اگر، مثلاً، در سه هزار سال پيش به ملتی می گفتند «با فرهنگ»، اين ملت می توانست در محدوده ی آن زمان، دارای سيستم برده داری هم باشد؛ اما از قرن نوزدهم به بعد ديگر نمی شود به ملتی که برده داری در آن متداول باشد «ملت با فرهنگ» گفت. يا، مثلاً، اگرچه در دوره ای ممکن بود که «با فرهنگ بودن» ربطی به حقوق انسان پيدا نکند، اما در قرن بيستم و پس از صدور اعلاميه حقوق بشر و پذيرش آن از جانب کشورهای مختلف جهان، ديگر نمی شود گفت که ملت معينی «با فرهنگ» است اما مردمش برای تماشای سنگسار زنی، يا بريدن دست مردی، يا زدن شلاق بر پوست و گوشت انسانی، يا حتی حيوان و يا حتی درختی، برای تفريح و تماشا گرد می آيند. يا نمی شود گفت که ملتی با فرهنگ است اما به شکنجه و اعدام مردمان، حتی اگر بر دشمنانش اعمال می شود، اعتراض نمی کند.
همچنين روشن است که پيش از بوجود آمدن مکتب سوسيالیسم، در بيشتر سرزمين های دنيا، مفهوم «عدالت» تنها در متن تفکرات مذهبی به کار می رفته است، بخصوص در ارتباط با نگاه خداوندان آن مذاهب به انسان (آن هم انسان پرهيزکار و خداشناس) و احتمالاً خداوندان زمينی حاکم بر سرنوشت مردم. ولی اکنون مفهوم عدالت زيربنای تعريف حقوق انسان در همه ی جوامع است ـ چه با دين، چه بی دين خداشناس، و چه بی خدای کامل. در واقع، مفهوم عدالت اجتماعی و اين جهانی جزيي مهم از فرهنگ امروز بشری است، حتی اگر در سرزمين های زيادی به آن عمل نشود.
بدين سان، امروزه، «ملت با فرهنگ» ملتی است که در قلمروی اين «نشانه های فرهنگی» پيشرفته باشد.
در عين حال، هر پديده ی مهم و هر اتفاق تاريخی در يک سرزمين، اعم از مثبت و يا منفی، از يکسو جزو فرهنگ آن سرزمين شناخته می شود و، از سوی ديگر، بواسطه ارتباط های گسترده ی جوامع با هم و همسرنوشتی انسان ها بر کره ی کوچک زمين، به کل بشريت تعلق می يابد و جزو «فرهنگ بشری» به حساب می آيد.
در اين زمينه من به نظری رسيده و در سال های اخير بر آن پافشرده ام که دوست دارم آن را در اينجا نيز شرح و بسط داده و، در نتيجه، به صورتی ديگر تکرار کنم. با توجه به اين نکته ی بارها تکرار شده که زنان، در همه ی کشورهای جهان، نه تنها حاملين درجه اول فرهنگ بوده و هستند، بلکه در کشورهای سنتی دنيا، همچون کشور خودمان، بيشترين وظيفه را در انتقال محتوای فرهنگ خود از نسلی به نسل ديگر را بر عهده داشته اند، من به اين نتيجه و نظر رسيده ام که ارزش ها و دستورالعمل های مندرج در هر فرهنگی زنان را بيش از مردان هدف گرفته و، لاجرم، بر زندگی و بود و نبود حقوق آنان اثری به مراتب بيشتر از زندگی مردان همان فرهنگ داشته است.
مثلاً، مذاهب که بخش عمده ای از محتوای فرهنگ هر جامعه ای را می سازند، اولين و مهمترين اثر را در زندگی زن ها داشته و دارند، و در پس رفت حقوق آنان و فقدان برابری شان با مردان نقشی اساسی بازی کرده اند. يا اگر به نوع حکومت های سياسی در کشورهای مختلف توجه کنيم، می بينيم که هر يک بخشی از محتوای فرهنگ يک جامعه را تعيين می کنند و، در نتيجه، در وضعيت زندگی زن ها اثر بدون ترديد دارند؛ به طوری که حتی دو نوع حکومت با قوانينی زمينی اما با دو زمينه ی فرهنگی مختلف اثرات متفاوتی بر افراد جامعه، و به خصوص زنان، داشته اند.
به عنوان مثال می توان به وجود دو حکومت اين جهانی همزمان در قرن بيستم اشاره کرد. يکی حکومت نازی ها در آلمان و ديگری حکومت بلشويک ها در شوروی. اگرچه هر دوی اين حکومت ها صاحب قوانينی زمينی بوده ، و هر دو نيز سازنده و بوجود آورنده ی ديکتاتوری شناخته می شوند اما وضعيت زنان در آلمان هيتلری با زنان در شوروی ـ از لحاظ فرهنگی ـ کاملا متفاوت بوده است.
فرهنگ فاشيستی حاکم بر آلمان زن ها را همچون ماشين های توليد سربازان جنگنده عليه ارزش های انسانی می ديد، حال آنکه فرهنگ کمونيستی حاکم بر شوروی ـ به خصوص در دورانی که هنوز به چنگ استالين نيفتاده بود ـ زنان را آدميانی برابر با مرد و خواستار صلح می خواست.
انقلاب های مختلف نيز ـ از انقلاب صنعتی گرفته تا انقلاب فرانسه و شوروی و آمريکا و تا حتی انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ايران ـ همگی با خود محتواهايی فرهنگی آورده اند که بر زندگی زنان اثراتی به مراتب عميق تر و موثرتر از زندگی مردان داشته است ـ اثراتی که نه تنها در درون کشورهاي انقلاب زده که بر کل جهان نقش و مهر خود را بجای نهاده اند. مثلاً انقلاب صنعتی تنها زنان اروپايي را به بازارهای کار روان نکرد بلکه به زنان در کل جهان توانايي بيرون آمدن از خانه و سهيم شدن در کارهای اجتماعی را هديه کرد.
در مجموع می توان گفت که، همپای پيشرفت جهان انسانی در زمينه ی فن آوری و دانش های علمی، نگاه فرهنگ ها به زنان نيز بهبود فراوان يافته است. به طوری که می توان گفت، بجز انقلاب اسلامی در ايران، همه ی انقلاب ها، فرهنگی را با خود آورده اند که در جهت رفع تبعيض های جنسيتی به زن ها کمک های موثری کرده اند. آگاهی های علمی در کشورهای بزرگ جهان موجب شده تا نگاه به فرهنگ خردپذير و انسانی شود و مردمان اين جوامع، در کار تجزيه و تحليل محتوای فرهنگ خود، به روز کردن نکات قوت آن را همچون يک روش علمی به کار برده اند. مثلاً، کشورهای اروپايي با نگاه کردن آگاهانه، و تحليل ارزش ها و شناخت های فرهنگ برآمده از يونان و رم، بسياری از اوضاع اجتماعی و سياسی خود را سامان بخشيده اند. اما، در کشور ما، به دلايل خردگريز و ضد انسانی سياسی و مذهبی، اين گونه تحليل آگاهانه و به روز کردن خردمندانه صورت نگرفته است.
البته در جامعه ی ما نيز اين گونه نگاه کردن تحليلی به فرهنگ به وسيله ی برخی از روشنفکران با اهميت کشورمان، از دوران انقلاب مشروطيت شروع شده و تا اواخر دوران سلطنت رضاشاه هم ادامه يافت. اما، متاسفانه، دو پديده ی مخرب و ضد ملی حزب توده ی وابسته به شوروی و مذهبیون وابسته به نيروهای بنيادگرا اين روند را متوقف ساخت و اين دو، هر کدام به دلايل خاص خود، با توسل به برچسب هایی همچون «آتش پرستی»، «طاغوتی» يا «استبدادی» يا «امپرياليستی» و يا «ناسيوناليستی»، در از بين بردن اين تفکر کوشيدند و عاقبت هم، با پيروزی روحانيون در انقلاب اسلامی، روند بازنگری و به روز سازی فرهنگ ايرانی، جای خود را به تلاش برای تخريب و از بين بردن اين فرهنگ داد.
پس، به جبران اين شکست و عقب ماندگی، هرگاه بخواهيم کار بازنگری و تحليل سرندکننده ی فرهنگ خود را در دستور کار قرار دهيم، خردمندانه آن است که کار را از سکوی پرتابی آغاز کنيم که می تواند ما را در خط شروع پيشرفت واقعی امروز قرار دهد و از نسخه های امروز و فردا گريزنده و به ديروز پناهنده پرهيز کنيم.
به نظر من، در درون فرهنگ ايرانی ما، بهترين، مهمترين و مؤثرترين نقطه ی شروع استناد کردن به تنها سند رسمی و معتبر ملی ما است که می تواند همچون ميثاقی انسانی ما را به راه مستقيم پيشرفت برساند. و اين همان سندی است که با نام «منشور کورش بزرگ» در جهان شناخته می شود. اين منشور، علاوه بر دارا بودن همه ی مفاهيمی که در ارتباط با مسايل حقوق بشر جهانی قرار دارند (هرچند در اشکال ابتدايي اين حقوق)، واجد اين بالقوگی هم هست که می تواند، در متن فرهنگ ملی ما، کارساز مشکل و مسئله ی زن در جامعه ای سنت زده امروز باشد، و همچون پايه و مايه ای برای بازسازی قوانين آينده ی مربوط به حقوق انسان ها و حقوق زنان ما بکار گرفته شود.
واقعاً چه کسی (موافق کورش يامخالف او، تفاوتی نمی کند) می تواند ادعا کند که «آزادی مذهب، آزادی گزينش محل اقامت، احترام به صلح و آشتی بين ملت ها، ساختن و آبادانی، پراکنده کردن شادمانی و رفاه» (که بيش از 2500 سال پيش در منشورکورش آمده و ريشه ی اعلاميه ی حقوق بشر جهانی امروز هم هست) را می توان نديده گرفت؟ چه کسی می تواند (بدون آوردن کلماتی ناسزاوار همچون «ناسيوناليست، فاشيست و طاغوتی») ثابت کند که اين کلمات در همه ی فرهنگ های انسانمدار بشری ـ از راست ترين گرفته تا چپ ترين ـ اهميت ندارد؟
و چه کسی می تواند ثابت کند که اگر معدودی از اين مفاهيم کورشی در قانون اساسی سرزمين مان مندرج شده بود، زن های ما نيز در همين روزگار آغاز قرن بيست و يکم بسيار خوشبخت تر از اکنون نمی بودند.
احترام به منشور کورش، برکنار از همه ی ارزش های داخل آن، می تواند بسياری از بهانه ها را از حکومت ايران و اغلب کسانی که معتقد به نسبيت فرهنگی هستند و تبعيض های آمده بر ما را به گردن فرهنگ مان می اندازند، بگيرد. چرا که ما، در برابر اين نظرآفرينی های بی پايه می توانيم بگوييم که اين مفاهيم و حقوق در متن فرهنگ ما نهفته اند و حق زنان ما است که به فرهنگ ملی خودشان نگاه کنند و خواستار حقوقی همچون آزادی مذهب، آزادی گزينش محل اقامت، احترام به صلح و آشتی بين ملت ها، ساختن و آبادانی، شادمانی و رفاه شوند.
اين ها است آنچه که، در جزء جزء خود، آزادی ها و برابری ها، و آرامش و صلحی را حمل می کند که زنان برابری خواه ايران سال هاست که آگاهانه آرزوی داشتنش را دارند و در راه تحقق اش مبارزه کرده اند.

شعار سرنگونی حکومت اسلامی نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است

شعار سرنگونی حکومت اسلامی نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است

گیل آوایی


زمان موعظه و پند و پیشنهاد نیست. زمان، زمان دادخواهیست. زمان، زمان جمع کردن بساط مشتی آخوند جنایتکار است که هزار سال تاخیر در تولدش دارد.مشکل ما ایرانیان، احمدی نژاد یا خامنه ای نیست. این جانوران حقیر تر آز آنند که مشکل به حساب آیند. مشکل تفکر دین سیاسی است. مشکل حاکمیت با ساختار اسلامی است. مشکل قوانین و راهکارهای دینی در مقوله های فرهنگی/اجتماعی/اقتصادیست. مشکل مدیریت الله بختکی دینی است که رهبرش راه چاره از چاه جمکران می جوید، مجلس اش تایید از صاحب زمان می گیرد، فرمانده ی نیروهای مسلح اش نامه به صاحب زمان می نویسد، رئیس جمهورش هاله نور می بیند و مدیریت جهانی ادعا می کند، رئیس مصلحتش به خدا پناه می برد و سرانجام آیت الله های خیرخواه اش، پیش از اینکه نگران سرنوشت مملکت و جان مردم ما باشند، نگران اسلام نازنینشانند و نظام (نا)مقدس اش!بساط این فریبکاریها و بلبشوییهای فکری، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و علمی را بر هم زنیم که دنبال این جانیان بودن و چشمداشت اینکه از این حشرات مفری یافت شود، چیزی جز خود فریباندن و غلتیدن در منجلاب متعفن دین سیاسی نیست.واقعیت این است که همه ی توانمندیها و امکانات برای سرنگونی حکومت اسلامی را در اختیار داریم. مماشات و ملاحظه کاریها راه به جایی نمی برد. بافرزندان ما در بیدادگاههای این جانیان با مماشات و ملاحظه کاری برخورد نمی شود. روزی نیست که از کشته های فرزندان شکنجه شده ی ما پُشته نسازند. روزی نیست که پدر یا مادری پیکر بخون خفته عزیز دلبندش را تحویل نگیرد، تازه با داغ و خون ِجگری که به سوگ می نشیند برای گرفتن پیکر فرزندش، مورد عتاب و باج خواهی نیز قرار می گیرد. فرزندان ما به چه گناهی چنین سلاخی می شوند!؟ مزدوران نواله گیری که بی رحمانه به جان عزیزانمان افتاده اند از کدام سرجنایتکاری فرمان می گیرد!؟ کدام باور و اعتقاد و نظم و نظامیست که چنین جنایتهای هولناکی را روا می دارد!؟ اینان پروردگان کدام دین و مکتب و تفکر و فرهنگند!؟ مردم!هیچ آخوند با یا بی عمامه ای قادر نیست از چنین جنایتهایی در حکومت نحس اسلامی جلوگیری کند. این جنایتها با آگاهی ی همه کسانی که دستی در آتش اسلامی در ایران دارند، صورت می گیرد و خود شان هم بهتر از هر کسی از این جنایتهای هولناک با خبرند. مردم!نه موسوی، نه رفسنجانی، نه منتظری، نه خاتمی نه خامنه ای، نه نهضت آزادی و نه احزاب کیلویی بیرون آمده از درون حکومت اسلامی، قادر است ایران را از بختک حکومت اسلامی خلاص کند. همه این ها در مقطع خفقان و سرکوب و شقه شقه شدن کنونی حکومت اسلامی، های و هویی سر داده اند. هیچکدام اینان ظرفیت فکری و برنامه عملی برای رهایی از سیه روزی سه دهه از حکومت اسلامی را ندارند. بسیاری از اینان آموزگاران راستین جنایتکاران در بیدادگاههای حکومت اسلامی اند که چنین جنایتهای هولناک را بر سر فرزندان اسیر ما آوار می کنند. چهره هایی از نوع احمدی نژادها، مرتضوی ها، رادان ها، فیروزآبادیها، همه و همه دست پروردگان همین حضرات هستند. اگر منافع کوتاه مدت کسانی از نوع رفسنجانی و موسوی و خاتمی سبب همسویی با مردم را فراهم آورده است، این بدان معنا نیست که اینان همان هدفی را دنبال می کنند که مردم با خون فرزندان خود فریاد می کنند. همسویی کنونی اینان مقطعی و در راستای تقابل با سگهای هاری همچون فیروزآبادیهای تکیه داده بر نیروی سرکوب است. بی هیچ تردیدی، شدت گرفتن اعتراضات و از هم پاشی بیشتر شیرازه مدیریتی در حکومت اسلامی، اینان را در کنار هم قرار خواهد داد و در مهار اعتراضات و ناکارآمد کردن مردم در رسیدن به خواستهایشان، متحدشان خواهد کرد.موسوی، خاتمی، رفسنجانی، بنا به اعتراف خودشان، خارج از نظام و قانون اساسی و کلیت حکومت اسلامی نیستند و به آن متعهدند. به اعتراف خود ِ خامنه ای، اینان از مدیران نظامند! قانون اساسی ای که موسوی بر آن پای می فشارد، همان قانونیست که ولایت فقیه تاکنونی را رسمیت داده است. همان قانونیست که اساس و ساختار این حکومت جنایتکار در چارچوب آن موجودیت داشته است. این قانون همان اسارت ایران در سه دهه از سیه روزی اسلامیست.گفتن ندارد که ضرورت شرایط پیش آمده، همسویی ای را اجتناب ناپذیر کرده است که کسانی مانند موسوی و خاتمی و رفسنجانی را در مسیر جنبش آزادیخواهانه مردم قرار داده است اما با همان هوشیاری که از شعار " رای ما چه شد" به " مرگ بر دیکتاتور" رسیده ایم! شعار سرنگونی حکومت اسلامی، نقطه ی پالایش عناصر ناهمسو با مردم است.با هوشیاری صف مبارزه خود را شفافتر پالایش کنیم.
گیل آوایی28 جولای 2009

برکرفته از ایران ب ب ب

ولی فقيه و سلطان ،دمکراسی

ولی فقيه و سلطان ،دمکراسی
الاهه بقراط


اکبر گنجی در آخرين مقاله خود «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» با اشاره به اينکه هيچ انقلابی به دمکراسی منجر نشده است، به انقلاب اکتبر روسيه استناد می‌کند. ولی در کجا و چه زمانی، آن هم از سوی رهبران انقلاب اکتبر از جمله لنين ادعا شده بود که انقلابشان برای رسيدن به «دمکراسی» بوده است؟! انقلاب روسيه در راه آنچه مدعی‌اش بود پيروز شد: ديکتاتوری پرولتاريا! همانگونه که انقلاب اسلامی، دست کم به ادعای بنيانگذار و رهبران کنونی‌اش به هدف خود رسيد: حکومت اسلامی! مگر اينکه ادعا کنيم هدف آنها برقراری دمکراسی بوده است که به شکست انجاميد! آيا اکبر گنجی، خودش سی سال پيش با هدف دمکراسی در انقلاب شرکت جسته بود که به آن نرسيد؟! نه اکبر گنجی، و نه هيچ کدام از کسانی که در انقلاب شرکت داشتند، هيچ درکی از دمکراسی به آن مفهومی که امروز ممکن است داشته باشند، نداشتند. آنهايی که اتفاقا دمکراسی را می‌شناختند در انقلاب شرکت نکردند!! آنها مخالف انقلاب بودند! خوب دقت کنيد! انقلاب اسلامی برای رسيدن به دمکراسی نبود که بعدا در دستيابی به آن شکست خورده باشد! اين انقلاب از ظن اسلاميست‌ها برای حکومت اسلامی بود! پيروز هم شد! از ظن کمونيست‌ها برای حکومت کمونيستی مشابه چين و شوروی بود! که شکست خورد. از ظن خيلی ها نيز برای «آزادی» بود که البته هر کس نه آزادی ديگری، بلکه فقط «آزادی» خودش را از آن درک می‌کرد. *********************


دمکراسی را هدف خود قرار نداده بود. يکی برای ديکتاتوری پرولتاريا بود و ديگری برای حکومت اسلامی. در مورد ايران، اتفاقا آن هايی که دمکراسی را می‌شناختند، در انقلاب شرکت نکردند! آيا خود گنجی سی سال پيش برای دمکراسی انقلاب کرده بود که به آن نرسيد؟!جنبش آزادی‌خواهی ايرانيان از جنبش مشروطه به اين سو نه تنها همواره از سوی حکومت‌ها، بلکه از سوی انواع و اقسام «روشنفکران» يا تخطئه و تحريف شده و يا، اگر بخواهيم خوش‌بينانه بينديشيم، عملا در همراهی ناخواسته و ناديده اين «روشنفکران» با سرکوبگران آزادی به بيراهه کشيده شده است. نقش اين «روشنفکران» در انقلاب مشروطه و پس از آن، موضوع بررسی بسياری از پژوهشگران بوده است. درباره بررسی تاريخی اين نقش در انقلاب اسلامی و پيامدهای آن، از جمله رويدادهای امروز، می‌بايست منتظر گذشت زمان ماند، ليکن نمی‌توان در برابر تحريف و تفرقه‌، که آن هم اگر بخواهيم خوشبينانه بينديشيم، ظاهرا نادانسته و از شناخت اندک است، سکوت کرد.به نظر من، بايد از اينکه افراد از محدوده انديشه‌های مذهبی و سياسی ايدئولوژيک به شناخت دمکراسی می‌رسند، نه تنها استقبال کرد بلکه به آنها ياری رساند تا دمکراسی را آنگونه درک کنند که واقعا هست. نه اينکه آن را به روش و عادت سابق و بنا به سنت ايدئولوژی های سياسی و مذهبی به يک انديشه و مکتب محدود تبديل کنند و در آن نيز به خودی و غيرخودی بپردازند.در اين ميان تأملات اکبر گنجی و تحولات فکری و فردی وی که گاه بيشتر به انشاهايی درباره فوايد و مشخصات دمکراسی شبيه است ، معمولا با تحريف‌هايی نيز همراه است که اخيرا و از جمله در مقاله اخيرش «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» به جداسازی (تفرقه) نيز آراسته شده است. راست اين است که انتقال يک فرد از يک انديشه محدود و متعصب به يک انديشه ديگر، ولی هنوز محدود و متعصب، ممکن است يک تحول مثبت به شمار آيد، ليکن الزاما به معنی درک و پذيرش تفکر دمکراتيک و عمل به آن نيست. اين محدوده جديد فکری ممکن است وسيع‌تر از محدوده پيشين باشد، ولی هنوز با گستره تفکر دمکراتيک، به آن معنی که در غرب تجربه می‌شود، بسيار فاصله دارد. اگرچه واژه «دمکراسی» ترجيع‌بند نوشته‌های گنجی است، ليکن به نظر می‌رسد وی برای درک و عمل به آن هنوز بايد بياموزد و در فرصت کافی به مطالعه و بررسی متون و مقايسه جوامع بپردازد. به نمونه‌هايی از آنچه به نظر من تحريف به شمار می‌روند، توجه کنيد:در ايران ولی‌فقيه حاکم است نه سلطانيک: اکبر گنجی مدتهاست از نظام و رژيم ولايت فقيه به عنوان «نظام سلطانی» نام می‌برد. حال آنکه اين نامگذاری از نظر علمی و عينی بی‌اساس و بی‌معنی است. از نظر عينی بی‌اساس است زيرا در ايران نه سلطنت وجود دارد نه سلطان! بر ايران حکومت اسلامی حاکم است. در اين حکومت اسلامی، ولی فقيه است که قدرت را در انحصار خود دارد و از سوی زمين و آسمان، خدا و مردم، خود را «رهبر» جامعه می‌داند و طرفداران و معتقدانش وی را «واجب‌الاطاعه» می‌شمارند. به چه دليل بايد نام اين حکومت را که يک حکومت دينی است عوض کرد و آن را «نظام سلطانی» خواند؟! به چه دليل بايد بر شخص اول آن نام ديگری نهاد و به جای «ولی فقيه» از واژه «سلطان» استفاده کرد؟! اين تعويض اساسا چه کمکی به درک و شناخت حکومت و ساختار آن می‌کند؟! جز آنکه نام آنچه را واقعی است تغيير می‌دهد و اتفاقا با اين کار نظام جمهوری اسلامی و ولی فقيه را از نظر دور و آن را لاپوشانی می‌کند. اين نامگذاری در زبان‌های ديگر نيز برای توضيح نظامی که بر ايران حاکم است نه تنها کاربرد ندارد بلکه سبب اغتشاش می‌شود. از نظر علمی بی‌اساس و بی‌معنی است زيرا حکومت دينی ولی فقيه با حکومت دنيوی سلطان از بنياد تفاوت دارد. ولی فقيه قدرت مذهبی و سياسی را در خود گرد آورده است. حال آنکه سلطان و کسی که سلطنت می‌کند، تنها حامل قدرت دنيوی است و در کنار وی همواره روحانيانی قرار دارند که حامل قدرت مذهبی هستند. اگر کسی از محمدرضا شاه زير عنوان «سلطان» نام ببرد، واقعيت را تحريف نکرده است. محمدرضا شاه از زمانی که به جای سلطنت شروع به حکومت کرد، به سلطان تبديل شد. در کنار وی روحانيانی قرار داشتند که نماينده قدرت مذهبی و الاهی در جامعه به شمار می‌رفتند. همان گونه که نظام سلطنتی، يک حکومت دينی نبود، اين حکومت دينی نيز يک نظام سلطانی نيست. همان‌گونه که محمدرضاشاه و شاهان پيش از وی را نمی‌توان ولی فقيه ناميد، اين ولی فقيه را نيز نمی‌توان سلطان خواند مگر آنکه قصد تحريف واقعيت و گمراهی مخاطبان در ميان باشد و يا هدف اين باشد که جمهوری اسلامی و ولی فقيه و دين و روحانی را با تداعی و جا انداختن کلمات «نظام سلطانی» و «سلطان» از زير ضرب خارج کرد. به راستی مردم در اين روزها عليه «نظام سلطانی» و «سلطان» است که به خيابان‌ها ريخته‌اند يا عليه حکومت دينی و ولی فقيه؟!انقلاب روسيه و انقلاب اسلامی برای دمکراسی نبوددو: اکبر گنجی در آخرين مقاله خود «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» با اشاره به اينکه هيچ انقلابی به دمکراسی منجر نشده است، به انقلاب اکتبر روسيه استناد می‌کند. ولی در کجا و چه زمانی، آن هم از سوی رهبران انقلاب اکتبر از جمله لنين ادعا شده بود که انقلابشان برای رسيدن به «دمکراسی» بوده است؟! انقلاب روسيه در راه آنچه مدعی‌اش بود پيروز شد: ديکتاتوری پرولتاريا! همانگونه که انقلاب اسلامی، دست کم به ادعای بنيانگذار و رهبران کنونی‌اش به هدف خود رسيد: حکومت اسلامی! مگر اينکه ادعا کنيم هدف آنها برقراری دمکراسی بوده است که به شکست انجاميد! آيا اکبر گنجی، خودش سی سال پيش با هدف دمکراسی در انقلاب شرکت جسته بود که به آن نرسيد؟! نه اکبر گنجی، و نه هيچ کدام از کسانی که در انقلاب شرکت داشتند، هيچ درکی از دمکراسی به آن مفهومی که امروز ممکن است داشته باشند، نداشتند. آنهايی که اتفاقا دمکراسی را می‌شناختند در انقلاب شرکت نکردند!! آنها مخالف انقلاب بودند! خوب دقت کنيد! انقلاب اسلامی برای رسيدن به دمکراسی نبود که بعدا در دستيابی به آن شکست خورده باشد! اين انقلاب از ظن اسلاميست‌ها برای حکومت اسلامی بود! پيروز هم شد! از ظن کمونيست‌ها برای حکومت کمونيستی مشابه چين و شوروی بود! که شکست خورد. از ظن خيلی ها نيز برای «آزادی» بود که البته هر کس نه آزادی ديگری، بلکه فقط «آزادی» خودش را از آن درک می‌کرد.کشف حجاب اقدامی پيشروانه بودسه: اکبر گنجی به گونه‌ای از شکست انقلاب‌ها در رسيدن به دمکراسی سخن می‌گويد که انگار نه انگار خودش آن چنان که خود گفته است سالها در دايره سياسی و عقيدتی سپاه پاسداران به فعاليت ايدئولوژيک و اقناعی جهت اثبات «جمهوری اسلامی، نه يک کلمه کمتر، نه يک کلمه بيشتر» اشتغال داشت. او هم چنين در سفارت جمهوری اسلامی در ترکيه در کنار منوچهر متکی وزير امور خارجه کنونی در دولت احمدی نژاد به دختران پاداش صد دلاری می‌داده تا حجاب بر سر و بر تن کنند. اين سخنان برای افشاگری نيست زيرا چيزی برای افشا در آن وجود ندارد. بلکه برای بيان اين واقعيت است که کسی که تا ده پانزده سال پيش هنوز نمی‌دانسته پوشش اختياری يکی از حقوق مسلم هر انسانی است، نمی‌تواند رضاشاه را سرزنش کند که چرا هفتاد سال پيش درباره کشف حجاب به نظر جامعه مراجعه نکرد! (مقاله «موازنه قوای رژيم و دموکراسی خواهان، وضعيت رژيم: سرنگونی؟ فروپاشی؟») خود گنجی نه هفتاد سال پيش، بلکه تا همين چند سال پيش به آن رأی منفی می‌داد! گنجی کشف حجاب را که صد گام به پيش بود در کنار حجاب اجباری که هزار گام به پس است قرار می‌دهد و نقشی را که کشف حجاب در رشد و آگاهی زنان ايران داشت، تحريف می‌کند. اگر حکومت اسلامی حجاب را با زور به زنان ايران تحميل کرد، رضاشاه با کشف حجاب به خواست آن بخش از زنان جامعه پاسخ داد که پيش از قانون کشف حجاب، و پيش از آنکه وی اقدام به اين کار کند، خود پوشش سياه از روی بر گرفته بودند. بهتر است گنجی در اين مورد به منابع مربوط به جنبش زنان مراجعه کند. من به عنوان يک زن ايرانی نه تنها از نظام سلطانی رضا شاه برای کشف حجاب و از نظام سلطانی محمدرضا شاه برای حق رأی بانوان و برداشتن سدهای سياسی و اجتماعی از برابر تحصيل و ترقی زنان سپاسگزارم، بلکه از سلطانی چون مظفرالدين شاه نيز به اين دليل که فرمان مشروطيت را امضاء کرد، سپاسگزارم. ولی هر چه می‌گردم، نمی‌توانم موردی بيابم که به خاطر آن از نظام جمهوری اسلامی (و نه سلطانی) و ولی فقيه‌اش (و نه سلطان) سپاسگزار باشم! اين است که اگر انقلاب مشروطه با وجود «انقلاب» بودن توانست از جمله به دليل ترقی‌خواهی مشروطه‌خواهان به کسب بخشی از حقوق دمکراتيک ايرانيان بيانجامد، ليکن انقلاب اسلامی نمی‌توانست به دمکراسی منجر شود چرا که رهبران و مدافعان و کارپردازانش از قماش خودکامگان ايدئولوژيک و دينی بودند.مخاطب فراخوان اعتصاب غذای نيويورک ظاهرا همگان بودند نه يک «گروه خاص»چهار: و اما اعتصاب غذای نيويورک. در اعلام آن اعتصاب از «کمپين جنايت عليه بشريت» خبری نبود. آن اعتصاب نيز به نام اين کمپين فراخوان نداد. بلکه در بيانيه‌ای که منتشر شد چنين آمده است: «ما امضا کنندگان اين نامه از تمامی هموطنان مقيم آمريکا دعوت می کنيم که برای اعلام حمايت خود از جنبش سبز مردم ايران، و نيز اعلام همبستگی با بازداشت شدگان اعتراضات هفته های اخير در ايران در تاريخهای ياد شده به اين همايش اعتراضی در برابر مقر سازمان ملل متحد بپيوندد، و سفير و صدای رسای هموطنان خود در اين روزهای حساس و دشوار باشند». در اينجا صحبت از هيچ گونه محدوديت و هيچ «گروه خاص» که گنجی اخيرا از آن نام می‌برد نيست. ظاهرا اين ضرورت که به پشتيبانی همه نياز هست، درک شده بود. اما گويا محدوديت‌ها به علاقمندان و مراجعه‌کنندگان به طور شفاهی اطلاع داده شده بود. سخنان گنجی در اين مورد، تحريف واقعيتی است که هنوز جوهر بيانيه‌اش خشک نشده است. فراخوان اعتصاب برای پشتيبانی فراگير داده شد. ولی بعد که محدوديت‌های صورت‌گرفته با اعتراض روبرو گشت، اکبر گنجی بر اساس درک کژش از دمکراسی، ترجيح می‌دهد آن را به يک «گروه خاص» منسوب کند که حق داشت رنگ و پرچم و شعار خودش را داشته باشد و هر کس هم نخواست، می‌خواست نيايد!آيا فراخوان اعتصاب از طرف يک حزب مانند حزب جمهوريخواه و يا دمکرات در آمريکا بود که گنجی جلسه‌ها و فراخوان‌های آنها را مثال می‌زند؟! پس چرا فراخوان به اسم آن حزب و يا «گروه خاص» داده نشد تا مخاطبان تکليف خود را بدانند که نمی‌توانند با پرچم و رنگ و شعار خود به مهمانی آن «گروه خاص» بروند؟! آيا در اين صورت آن «گروه خاص» می‌توانست «تمامی هموطنان مقيم آمريکا» را به حرکت در آورد و به خود جلب کند؟! اگر صحبت بر سر دعوت از «تمامی هموطنان مقيم آمريکا» بود، پس چگونه می‌توان «وحدت عمل» را همچون ولی فقيه به «وحدت کلمه» کاهش داد و سلطان‌مآبانه مانع حرف و پرچم و نماد ديگران شد؟!کارزار «جنايت عليه بشريت» متناقض گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی است درباره ادعاهای ديگر اکبر گنجی درباره جنبش سبز و مردم ايران و گروه‌های مختلفی که او آنها را غيرخودی می‌شمارد، حرفی نمی‌توان گفت جز آنکه بايد صبور بود تا زمان و واقعيت همان گونه که نظربازی‌های موهوم را که اتفاقا با عنوان‌هايی چون «واقعگرايی» و «عملگرايی» و «رئال پليتيک» و «تحليل مشخص» تزيين می‌شدند، باطل اعلام کرد، اين تعصب و عناد جديد را نيز که بر خود نام «دمکراسی» نهاده است، در بوته آزمايش بگذارد.حال، آخرين پاراگراف مقاله «دمکراسی و ديکتاتوری پرچم» را بخوانيد. اکبر گنجی که ديگر سلطان‌مآبانه به «ما» تبديل شده است، معلوم نيست از سوی چه کسانی خطاب به چه کسانی می‌گويد: «ما از حقوق شما و هر فرد و گروه ديگری دفاع می‌کنيم. به نظر ما شما حق داريد تجمعات اعتراضی برگزار کنيد و پرچمی را که نماد ملی به شمار می‌آوريد، بالا بريد. درخواست ما از شما اين نيست که از حقوق ما دفاع کنيد، در خواست ما از شما، فقط و فقط اين است که پرچم خود را به ما تحميل نکنيد. تجمع ما را به نام خود ثبت نکنيد. نماد ما سبز است. اگر مردمی که در ايران در حال مبارزه‌اند، نمادشان سياه بود، نماد ما هم سياه می‌شد. برای اينکه ما از جنبش آنان که در ايران در حال مبارزه‌اند، حمايت می‌کنيم. اگر دمکراسی را قبول داريد، بگذاريد ما تجمع خاص خود داشته باشيم. شما آزاديد در تجمعات خود پرچم شير و خورشيد را بالا بريد، ما هم بايد آزاد باشيم در تجمعات خودمان نمادی را که دوست داريم، بالا بريم.»آيا کسی به اکبر گنجی نگفته است که همين کسانی که وی آنها را غيرخودی‌ می‌شمارد، در دفاع از حقوق انسانی او دست به اعتصاب غذا زدند؟ اين هنوز خيلی پيش از آن بود که اکبر گنجی به فضيلت دفاع از حقوق ديگران و هر فرد و گروه ديگری نائل آيد. همه، از هر گروه و حزبی، با پرچم‌های خود بدون اينکه «گروه خاص» و «تجمع خاص» خويش را داشته باشند، برايش «تجمعات اعتراضی» برگزار کردند. گمان نمی‌کنم کسی نه آن زمان و نه اين زمان به اين فکر بوده باشد که بخواهد پرچم خود را به اکبر گنجی تحميل کند. دليلی برای اين کار وجود ندارد. واقعا چه کسی خواسته «تجمع خاص» اکبر گنجی را به نام خود «ثبت» کند؟ چه کسی خواسته مانع «تجمع خاص» او شود؟! چه کسی خواسته نماد اکبر گنجی را که يک روزی چون حجاب اجباری «سياهِ سياه» بود و حالا «سبزِ سبز» شده است از او بگيرد؟ آيا اين همه فقط در پاسخ اين نيست که برخی به محدوديت‌هايی که در اعتصاب غذای نيويورک اعمال شده، اعتراض کرده‌اند چرا که فکر می‌کردند «تمامی» آنها مخاطب آن فراخوان هستند و نه يک «گروه خاص» و يا افرادی که بايد به آن «گروه خاص» تمکين کنند؟ اکبر گنجی خط و مرز «گروه خاص» و «تجمع خاص» خود را با به کار بردن ضمير «ما» که در پايان اما فقط به نام وی امضاء شده است، چنين ترسيم می‌کند:«از همين لحظه به طور شفاف و به صراحت تمام اعلام می کنيم:اول- شعار کمپين "جنايت عليه بشريت" به شرح زير است:جنگ؟ نه تحريم اقتصادی؟ نه محاکمه سران رژيم به جرم "جنايت عليه بشريت" ؟ آریدوم- نماد کمپين "جنايت عليه بشريت" ، سبز سبز است و ما هيچ پرچمی، جز نماد سبز بالا نخواهيم برد.سوم- تمامی افرادی که با اين شعارها موافقند، می توانند در اين کمپين شرکت کنند.»اينکه اين شيوه از «همبستگی با جنبش سبز مردم ايران» تا چه اندازه پاسخ مناسب به اکبر گنجی خواهد داد، موضوعی است که تجربه نشان خواهد داد. ولی درست همين‌ جا تناقض انديشه اکبر گنجی بيش از هميشه به نمايش گذاشته می‌شود. «گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی» که جايگزين مکتب پيشين اکبر گنجی شده است، گذشته از اينکه اين گذار به مثابه بهترين و پسنديده‌ترين شکل گذار به دمکراسی، ممکن باشد يا نباشد، با نام و هدف اين کمپين يعنی «جنايت عليه بشريت» در تناقض قرار دارد. نخست بگويم که نام کمپين، دست کم در زبان فارسی غلط است و يک واژه کم دارد و اکبر گنجی بايد زحمت بکشد و يک کلمه مناسب بر آن بيفزايد چرا که «کمپين جنايت عليه بشريت» يعنی کمپين يا کارزاری که عليه بشريت جنايت می‌کند! همانطور که «کمپين يک ميليون امضا» يعنی کمپينی که يک ميليون امضا جمع می کند. يا «کمپين قانون بی‌سنگسار» که برای قانون بی‌سنگسار مبارزه می‌کند. تناقض را اما در پرسشی و اشاره‌ای تجربی مطرح، و تأمل درباره آن را به خوانندگان واگذار می‌کنم:در جايی که جنايت عليه بشريت انجام می‌گيرد، چگونه می‌توان مدعی گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی شد؟! تجربه نشان داده است هر آنجا که دست در کاران رژيمی به اتهام جنايت عليه بشريت محاکمه شده‌اند، هرگز گذار مسالمت‌آميز به دمکراسی صورت نگرفته است، و هر آنجا که گذار مسالمت‌آميز وجود داشته است، هرگز زمامدارانش به اتهام جنايت عليه بشريت محاکمه نشده‌اند! تجربه‌های عملی گذار به دمکراسی به مراتب فراتر از احکام ولايت فقيهانه و نظرات سلطان‌مآبانه کسانی هستند که آنچه را به ديگران اتهام می‌زنند، خيلی ساده می‌توان به خودشان بازگرداند. شايد ايران همان گونه که در تجربه جمهوری اسلامی منحصر به فرد بود، اين بار نيز تجربه‌ای يگانه را از سر بگذراند. کسی چه می‌داند؟ جالب است آنها که قاطعانه حکم می‌دهند، اگرچه در نقش آموزگار دمکراسی فرو می‌روند، ولی درست مانند ولی فقيه و سلطان، هرگز سؤال ندارند! حقيقت همواره با آنهاست: چه مکتبی باشند، چه طرفدار دمکراسی!

نویسنده: الاهه بقراط
برگرفته از سایت ایران ب ب ب

نگذاريم اسلاميست ها رنگمان کنند

نگذاريم اسلاميست ها رنگمان کنند
اسماعيل نوری علا

پس از برگزاری اعتصاب غذای نيويورک، به ابتکار و مديريت آقای اکبر گنجی، دوستی که داوطلبانه از شمال کاليفرنيا برای شرکت در اعتصاب به نيويورک رفته و برگشته بود، به من تلفن کرد و با تعجب گفت: «فلانی، فکر می کردم تو را در نيويورک می بينم. دعوت عامی بود از جانب عدهء زيادی از روشنفکران و اساتيد دانشگاه برای اعتراض به زندانی کردن اين همه فعال سياسی، و نيز فرصتی مناسب بود برای گردآمدن و ـ بخصوص در شب ها که فراغت بيشتری وجود داشت ـ فکرها را روی هم ريختن و رد و بدل کردن افکار. تو چرا نيامده بودی؟» چرا نرفته بودم؟ آن روز مطالبی را در پاسخ اش گفتم و می دانم که قانع نشد. اما امروز ديدم که جوابش را شخص آقای گنجی بخوبی داده است.esmail@nooriala.com
پس از برگزاری اعتصاب غذای نيويورک، به ابتکار و مديريت آقای اکبر گنجی، دوستی که داوطلبانه از شمال کاليفرنيا برای شرکت در اعتصاب به نيويورک رفته و برگشته بود به من تلفن کرد و با تعجب گفت: «فلانی، فکر می کردم تو را در نيويورک می بينم. دعوت عامی بود از جانب عدهء زيادی از روشنفکران و اساتيد دانشگاه برای اعتراض به زندانی کردن اين همه فعال سياسی، و نيز فرصتی مناسب بود برای گردآمدن و ـ بخصوص در شب ها که فراغت بيشتری وجود داشت ـ فکرها را روی هم ريختن و رد و بدل کردن افکار. تو چرا نيامده بودی؟»چرا نرفته بودم؟ آن روز مطالبی را در پاسخ اش گفتم و می دانم که قانع نشد. اما امروز ديدم که جوابش را شخص آقای گنجی بخوبی داده است. آنجا که ـ در قسمت ششم مطلبی که در توضيح فعاليت سياسی اخيرش منتشر می کند ـ نوشته است: «در آمريکا احزاب دموکرات و جمهوری خواه، نماد های خاص خود را دارند. اين مقتضای دموکراسی است. حال [می توان] در عالم خيال يک صحنه را به تصوير کشيد. حزب دموکرات اجلاس حزبی برگزار کرده است. افراد حزب جمهوری خواه به اجلاس وارد می شوند و پارچه های نماد حزب خود را در اجلاس دموکرات ها بالا می برند. دموکرات ها به آنها می گويند اين اجلاس ماست، شما چرا پارچه ای را که نماد حزب شماست، در اجلاس ما بالا برده ايد؟»آقای گنجی اين مطلب را برای ايجاد تشبيهی بيان کنندهء نظر خود در مورد شرکت «غريبه ها» در اعتصاب غذای نيويورک آورده و، بدينسان، تصميم آگاهانهء خود به «خودی و غير خودی» کردن حاضر شدگان در نيويورک، اما تظاهر به «دعوت عام برای عمل مشترک»، را در اين پاراگراف کاملاً آشکار کرده اند و در واقع همان فرمان آقای مهندس موسوی را تکرار کرده اند که «سبزها صفوف خود را جدا کنند!»؛ ما يک حزبیيم و شما حزبی ديگر؛ کبوتر با کبوتر، باز با باز... در اين تشبيه، «سبزها» (که گويا نمايندگی اختصاصی تظاهر کنندگان داخل کشور را دارند) يک «نهاد سياسی» همچون يکی از احزاب آمريکا هستند، با مفروضی معين (جمهوری اسلامی اصلاح پذير و دموکرات شونده است)، هدفی معين (دموکراتيزه کردن تدريجی جمهوری اسلامی)، با شعارهای معين (يک يا حسين تا مير حسين؛ رأی من چه شد؛ زندانيان سياسی را ـ که به گفتهء آقای گنجی و پوسترهای اعتصاب غذا، آقای حجاريان نمادشان هستند ـ آزاد کنيد، و خامنه ای و احمدی نژاد عليه بشريت جنايت کرده اند) و نيز پرچمی معين (پرچم سبزی که آقای موسوی آن را نشانهء خاندان عترت و عصمت خوانده اند) و رهبری معين (که همان آقای موسوی باشند). حالا آن رفيق شمال کاليفرنيای من، از منی که نه وجود چنين حزبی را باور می کنم و نه هيچ کدام از اين مفروضات و اهداف و شعارها و رهبری را قبول دارم، می پرسد که چرا به نيويورک نرفته ام تا از آقای گنجی بشنوم که «شما عضو حزب ما نيستيد»؟ من يقين دارم که اگر آقای گنجی زودتر مقالهء ششم را نوشته و داستان «ما» و «آنها» را به اين روشنی توضيح داده بود، همان چند نفری هم که در نيويورک گرد هم آمدند می فهميدند که جايشان آنجا نيست. در مورد اين «عمل از سر بی خبری» نشانه هائی وجود دارد. مثلاً، مگر خانم گوگوش ـ که حضورش را در بوق کرده و به عالم و آدم خبر دادند ـ در سخنان خود در آن جمع به ارادت خود نسبت به پرچم شير و خورشيداشاره نکرد؟ آيا اگر او می دانست که از نظر آقای گنجی پرچم شير و خورشيد فقط مال سلطنت طلب ها و مجاهدين است و آوردن آن به آن مجلس حکم حضور يک جمهوری خواه در مجلس دموکرات ها را دارد، می توانست در سخنان خود آنگونه از پرچم سخن بگويد؟ و نيز اگر او «شاه ماهی آواز ايران» نبود آقای گنجی بلافاصله از پليس نمی خواست تا اين «عامل نفوذی» را از صفوف اعتصابيون خارج کند؟ (من البته اين صفت احتمالی «بی خبری» را شامل «هنرمندان» فرصت طلبی که تکليف شان روشن است، و حاضرند ـ اگر لازم شود ـ همين پرچم را وسيلهء لودگی شان بر روی صحنهء حتی دوبی کنند، نمی دانم).تازه، اين پايان ماجرا نيست و گويا همين همدلی معصومانه با سبزهای آقای گنجی می تواند دارای معانی ديگری هم باشد. ايشان می گويد: «حقيقت اين است: برخی افراد و گروه هايی که قادر به گردآوری مردم برای تجمعات خود نيستند، کوشش می کنند تجمعات ديگران را به سود خود مصادره کنند. جوانان برومند مقيم خارج، هر اجتماعی که در اروپا، آمريکا، کانادا، استراليا و غيره برگزار می کنند، با اين مسأله روبرو می شوند که تعداد اندک شماری می خواهند نماد خود را به آنها تحميل کنند.» بدينسان، آدمی که با همهء تبليغات گوناگون و «صيد ستارگان مشهور» نتوانسته است در برابر سازمان ملل بيش از حداکثر سيصد نفر را جمع کند، حالا مدعی آن است که تعداد اندک «معتقدان به پرچم شير و خورشيد نشان» می خواهند خودشان را به «سبزها» بچسبانند تا عدهء خود را زياد نشان بدهند و محرکشان اين نيست که فکر کرده اند همگی جمع می شوند تا برای بچه های شيردل و مظلوم ايران کاری کنند.من البته بخاطر پرچم نبود که به نيويورک نرفتم و در اينجا هم قصدم مطرح کردن مطالب مربوط به پرچم نيست؛ بلکه می خواهم نشان دهم که چگونه «دعوت عام از ايرانيان» از جانب اعتصاب غذا کنندگان فقط شعاری تو خالی است و آنها خود را در هيئت حزبی می بينند که در حال مبارزه ای رو به پيروزی است و، در نتيجه، با داشتن «هژمونی»، نيازی به آن ندارند که مخالفان عقيدتی خود را هم در جمع خويش راه دهند. و، در نتيجه، وقتی هم که اين مخالفان به هر دليلی در جمع آنها حضور يافتند حتماً بايد حمايل سبز آنها را به گردن بياندازند و آنگونه سخن بگويند که آنها دوست دارند. در اين صورت شما اگر بجای من بوديد به نيويورک می رفتيد؟من البته، از همان آغاز انتخابات، موافق بايکوت بودم و اعتقاد داشتم که حکومت، بخاطر بازار گرمی، به موسوی و کروبی اجازه داده که نامزد شوند و به طرفداران آنها هم ميدان داده تا بتازند؛ به اين خيال که پس از «حضور 40 ميليونی» ی مردم به جان آمده در انتخاباتی «شکوهمند»، احمدی نژاد را از صندوق بيرون می کشند و مردم هم، مثل چهار سال پيش، سر خورده تر از هميشه، به خانه هاشان بر می گردند. اما نه حکومت، نه موسوی و کروبی و نه من حاشيه نشين می توانستيم پيش بينی کنيم که مردم، به بهانهء اعتراض به تقلب در انتخابات، اينگونه به خيابان می ريزند تا نفرت خود را از حکومت اسلامی (بنظر من، در همهء اشکال آن) فرياد کنند. بهر حال، نکته در آن است که با گذشت دوره و بحث انتخابات اکنون هر کس می کوشد جنبش مردمی را به سود اهداف سياسی خود مصادره کند و چون در داخل کشور، اين جنبش از سر ناچاری برخی از ادبيات اسلاميست ها را بکار برده است، اينها خود را صاحب و متولی جنبش می دانند و از بقيه می خواهند که يا «هژمونی» ی ما را بپذيريد و يا کنار برويد. و در عين حال، بعنوان نمک روی زخم، به اين «کنار گذاشته شدگان» اتهام تفرقه افکنی و وحدت شکنی هم می زنند!من، با توجه به تجربهء انقلاب سی سال پيش که در طی آن روشنفکران سکولار ايران با مذهبی های حکومت طلب وحدت کردند و نتيجه اش هم آن شد که سی سال تمام به دست آنها آواره و زندانی و شکنجه و اعدام شده اند و فرزندانشان را هم در يک جهنم واقعی بزرگ می کنند، به اين يقين و تصميم رسيده ام که هرگز قلمم را آلودهء همراهی و شراکت با اسلاميست های رنگارنگ (ملی ـ مذهبی ها، مذهبی ـ دموکرات ها، اصلاح طلبان مسلمان، مشارکت کاران اسلامی، نوانديشان تشيع سياسی، معتقدان به قابليت دموکراتيزه شدن يک حکومت اسلامی) نکنم و زير پرچم آنها، به هر رنگی که باشد، حتی سه رنگ شير و خورشيد دار، نايستم. آيا يکبار تجربه برای آدمی که مدعی است عقل در کله دارد بس نيست؟ آيا سی سال ندامت از اينکه چرا در تظاهراتی شرکت کردم که هدايت اش به دست مذهبی ها بود کافی نيست؟ حالا، چنين آدمی، پير شده به اندازهء سی سال، بلند شود و به معرکهء آقای اکبر گنجی برود که زمانی او را، بخيال آنکه از عوارض مذهب زدگی سياسی (و نه مذهبی بودن) خلاص شده، همچون برادری جوان تر دوست می داشت و اکنون با تأسف فراوان می بيند که اين برادر قهرمان، از گرد راه نرسيده، می خواهد برای او و ديگر «اهل سبق» کرسی تدريس اصول دموکراسی اسلامی به راه بياندازد؟ و، در حاليکه به خيال خودش گذار مسالمت آميز به دموکراسی در جمهوری اسلامی را از خارج کشور هدايت (اگر نگوئيم اداره) می کند، به خواستاران برافتادن و انحلال اين رژيم سفارش می کند که به ايران برگردند و به زندان بروند و کشته شوند چرا که از خارج کشور نمی شود خواستار برافتادن حکومت شد اما می توان آن را ـ از دور ـ به راه راست هدايت کرد!در واقع، وقتی باور کنی که همهء دردهای اجتماعی ات از يکی شدن مذهب با حکومت ناشی می شود؛ وقتی يقين کنی که بن بست حکومت اسلامی علاجی جز سکولاريسم ندارد؛ وقتی ببينی که همهء اين ادا و اطوارها فقط برای آن است که کسی اسم سکولاريسم را نياورد که مبادا حکومت اسلامی (با ولايت فقيه، بی ولايت فقيه، با فقه سنتی، با نوانديشی دينی) خط بردارد، چطور می توانی در مجلسی حاضر شوی که رهبرش آقای موسوی (نخست وزير خمينی و عضو دائمی مجمع تشخيص مصلحت رژيم) و شعارش «جمهوری اسلامی، نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر» است؟ ـ مجلسی که، در وسط شديدترين مبارزات به خون کشيدهء مردم، نه برای خواستاری انحلال حکومت اسلامی بلکه برای خواستاری آزاد شدن زندانيان سياسی آن تشکيل شده و، در واقع، به حکومت می گويد وقتی ديدی هوا پس است و مردم دارند خواست های اساسی تری را مطرح می کنند کافی است عده ای را بگيری و به زندان بياندازی تا «مبارزان ماندلا نمای جمهوری اسلامی خواهت» انرژی مردم را معطوف خواستاری آزادی آنها کنند و حرف اصلی يادشان برود. براستی چگونه می توان در جمع اصلاح طلبانی مذهب زده (زدگی می گويم همچون وبازدگی!) ايستاد که دبير کل سابق جبههء مشارکت و برادر رئيس جمهور اصلاح طلبش، محمدرضا خاتمی، می گويد: «ما جمهوري اسلامي را قبول داريم... و تلاش مي کنيم جمهوري اسلامي را درست به مردم نشان دهيم و آنها را مايل به جمهوري اسلامي کنيم. اين مزيت جمهوري اسلامي است که ما معتقديم بايد وجود داشته باشد. ما به هيچ وجه از جمهوري اسلامي خواهي دست برنمي داريم، اما آن را نقد و نفي مي کنيم، با روش هاي قانوني و مسالمت آميز». چگونه می توان استدلال آقای کديور را در مجلس چهلم ندا (ندائی که اصلاً اسلامی نبود تا چله داشته باشد) پذيرفت وقتی که می فرمايد: «اکثريت مردم ايران تمايلی به جدا کردن دين از حکومت ندارند»؟ تازه، گيرم همينگونه باشد که آقای کديور می گويد؛ اما من مدعی سکولار بودن چرا بايد، بر اساس اين پيشفرض آماری به اثبات نرسيده، در مقابل صاحبان اين نظر لنگ بياندازم و نه تنها تسليم شوم که در تظاهرات آنها هم شرکت کرده و برای اصلاح سيستم جهنمی حکومت اسلامی گلو بدرانم؟آقايان گنجی و کديور معتقدند که اکثريت مردم ايران که سهل است، همهء «جوانان برومند خارج کشور» هم پشت آنها هستند و «غريبه ها» ئی ـ که ما باشيم ـ اندک شمارند؟ بسيار خوب. آيا اين وظيفهء ما معتقدان به سکولاريسم نيست که، درست بنا به خواست آقای گنجی، به مجلس آنها نرويم و تظاهرات خودمان را بر پا کنيم؟ اگر ملت ايران پس از سی سال هنوز نفهميده است که هر چه می کشد از حضور اسلام و مذهب حعفری و فقه دوازده امامی و آخوندها و «روشنفکران مدهبی!؟» ی آن در حکومت است و هنوز در اين «ترکيب منحوس» محاسنی می بيند و می خواهد، از طريق مشاطه گری و «اصلاح»، آن محاسن را رو بياورد و حکومت اسلامی تر و تميز شده را نگه دارد، خوب بگذار چنين باشد. من چرا بايد به دنبال ملت مفروضی اينگونه فريب خورده و در توهم افتاده راه بيافتم و از ترس اينکه «دموکرات» خوانده نشوم عقايدم را در گلويم خفه کنم؟ راستش را بگويم؛ بنظر من، ما هنوز حتی از روزگار ميرزا آقا خان کرمانی که سهل است از زمانهء کسروی و دشتی هم نگذشته ايم و تازه شاهد آنيم که تخم فکری که آنها در زمين مذهب زدهء ايران کاشته اند دارد شاخ و برگ می دهد. چرا ما از آنان درس نگيريم و برای «مردمی ديگر» که در زهدان امروز منتظر سر زدن از خاک ايرانند ننويسيم؟براستی ما چرا، برای سياسی کاری و سهم گيری در قدرت، به هر مذلت و سازش و معامله ای (که هيچ سودی در آن برای مردم ما وجود ندارد و، حداکثر، حکومت اسلامی آقای خمينی را تبديل به جمهوری اسلامی آقای بازرگان می کند) تن بدهيم؟ ما چرا فرياد نکنيم که ای جوانان برومند داخل و خارج کشور! روشنفکران نسل ما مزهء همکاری و همراهی با اسلاميست ها چشيده اند و سی سال است برای همين کارشان از شما شماتت می شنوند و خودشان هم خود را سرزنش می کنند؛ شما لااقل خام اسلاميست های مدرن نشويد که می خواهند از طريق جاده ای که نام قلابی و گول زنک «جمهوری خواهی» را دارد شما را به دامان حکومتی بياندازند که بهترين چهره اش آدمی است به نام مهندس موسوی که خودش می گويد قصد دارد شما را به دوران خمينی برگرداند. براستی، آيا شما هم، در آن لباس ها و بازو بند ها و مچ بندها و شالگردن های سبزتان، همين را می خواهيد و برای اين به خيابان آمده ايد که کسی پيدا شود و شما را به دوران نکبت بار حکومت خمينی برگرداند؟ در اين صورت دريغا که فقط گردن های نازک تان را برای قيچی وجين کار باغبانی عبوس بلند کرده ايد و نمی دانيد که با هر لباس به خيابان بيائيد ـ چه سبز، چه سرخ، چه دو رنگ، و چه سه رنگ؛ چه با عنکبوت وسط پرچم و چه حتی با شير و خورشيدی که اسلاميست ها هوا کنند، تا زمانی که به حکمت ساده و آشکار ضرورت برقراری يک حکومت سکولار در کشورتان پی نبرده و به صراحت در شعارهاتان خواستاری جدائی مذهب از حکومت را فرياد نکرده ايد، راه تان به همانجا ختم می شود که هم اکنون در آن هستيد. تفاوت فقط عوض شدن موقت چهره ها است و هيچ اصلاح طلب دموکراسی خواهی هم نمی تواند به شما تعهد دهد که ـ با اين قانون اساسی و اين ساختار سياسی (که آقای موسوی خواستار حفظ آن است) ـ می تواند بيشتر از هشت سال رياست آقای محمد خاتمی به شما آزادی تنفس (؟!) دهد تا در پايان آن آمادهء ظهور احمدی نژادی ديگری شويد. اگر به اين قانع هستيد يا برای اين به خيابان آمده ايد، به کارتان ادامه دهيد و خواستاری حکومت سکولار را به فراموشی بسپاريد. ما هم آرزوی ديدار ديگربارهء وطن پاکسازی شده از اسلاميست ها را به گور خواهيم برد.اما اگر از اين زندگی پر رنج و درد، و اين فضای خفقان آور و غير انسانی، به تنگ آمده ايد بدانيد که علاج درد شما فقط خواستاری يک حکومت سکولار است. هشيار باشيد و نگذاريد که حتی با شعارهای آزادی و استقلال و دموکراسی شما را فريب دهند. چرا که هيچ کدام اينها در سايهء يک حکومت مذهبی و ايدئولوژيک بدست نمی آيد و ميسر نيست. و اگر کسی نمی خواهد متوجه تضاد حکومت مذهبی با دموکراسی شود، اگر کسی نمی خواهد قبول کند که در يک حکومت مذهبی آزادی فقط خيالی است که در رؤياهای حسرت زده می رويد، اگر کسی نمی خواهد قبول کند که سکولاريسم شرط اوليهء رفع تبعيض های مذهبی و مکتبی، قدم اول به سوی برقراری آزادی های مصرح در اعلاميه حقوق بشر، و تضمين رسيدن به دموکراسی است علاج او به دست من و ما نيست؛ آيندگان بايد برايش فکری کنند.صريح بگويم. سکولاريست ها از جنس اسلاميست ها نيستند و ضروری است که از قاطی شدن با آنها پرهيز کنند. اگر اين کار در داخل کشور هنوز ممکن نيست، اگر مطرح کردن خواستاری سکولاريسم هنوز مشکل است، وظيفهء ما در خارج کشور پافشاری بر اين اصل اوليه است. باور کنيد که جدائی مذهب از حکومت با جدائی سکولارها از اسلاميست ها آغاز می شود!و باور کنيد که برای «اتحاد عمل» تنها پذيرش سکولاريسم، بعنوان هدف غائی جنبش، از جانب همگان شرط لازم و کافی است. مذهبی ها هم اگر بپذيرند که مذهب نبايد دخالتی در حکومت داشته باشد می توانند با پرچم های سبز خود کنار سکولاريست ها بايستند.اما، اين نکته را نيز فراموش نکنيد که اسلاميست ها هرگز حاضر نيستند حضور سکولارها را تحمل کنند. فرقی هم نمی کند کدام شان باشند؛ عمامه ای، کلاهی، يقه باريک يا کراواتی. آنان هميشه دل به حکومت بسته اند و سی سال است آن را حق طبيعی خود می دانند و دعواشان هم ـ بقول خامنه ای ـ دعوائی خانوادگی است. آنها بيشتر و بهتر از شما جوانان بی پيرايه و معصوم می دانند که نبايد شاخه ای را که بر آن نشسته اند ببرند و، پس، همهء ترفندها را بکار می برند تا شما را، فارغ از انديشهء سکولاريستی، به زير چادر سبز خود برده و رنگتان کنند. من يکی اما از سن و سال رنگ شدنم گذشته است.
برگرفته از سايت «سکولاريسم نو»:http://www.NewSecularism.com

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

گزارش شمارۀ 5، سال 2007 و 2008

گزارش شمارۀ 5، سال 2007 و 2008

حرکت مستقل و نوينی را اعلام نمايد . و نيز با توجه به اينکه اين حرکت نوين گسترش خواهد يافت ، لزوم هماهنگی حرکت و سازماندهی تشکيلات ، و نيز هماهنگی
و سازماندهی انجمن ها و نهادهای کناریِ هستة مرکزی ، و نيز انجمن هائی که با اين حرکت پيوند می خورند ، احساس شد . درنتيجه اعضای هيئت مؤسس برای اولين بار از ميان خويش ، يکی از بانوان مبارز ، فعال و اثرگذار در تشکيلات را با 100% آرای اعضا برگزيد ، که به عنوان رهبری اين حرکت به هم ميهنان معرفی خواهد شد .
اين حرکت نوين که به نام جنبش ايران آزاد برای ايرانی اعلام موجوديت مي کند ، حرکتی است ، ادامه دهندة همان اصولی که پيشتر در راه آن قدم گذارده بود .

اصول اوليه و منشور حرکت تقريباً همان است که در روند پيشين به هم ميهنان معرفی شده بود . و اساسنامه و برنامة عمل و ساير موارد مدون ، در سايت ايران آزاد برای ايرانی
به آگاهی هم ميهنان خواهد رسيد .


پاينده ايران
پيش بسوی همبستگی فراگير ملی
سرنگون باد جمهوری اسلامی

گزارش شمارۀ 4 ، سال 2007 و 2008

گزارش شمارۀ 4 ، سال 2007 و 2008

هيچگاه در درجة اول نمی پرسند که اعضای کميتة مرکزی ، چه کسانی هستند و يا آدرسشان کدام است . در کداميک از سازمانهائی که مثلاً در دوران رژيم پيشين تشکيل شده بود ، افراد کميتة مرکزی با نام و نشان شناخته شده بودند ؟ . مگر افرادی که کشته شده بودند ، يا شناسائی شده بودند , يا به زندان افتاده بودند , يا به سببی
در دولتی شرکت داشتند و .... که ديگر مخفی ساختن نامشان موردی نداشت .
امروز هم در دوره ای زندگی می کنيم ، که ميزان مزدوری و خود فروشی برای رژيم , و به تبع آن بی اعتمادی ، نسبت به گذشته قابل مقايسه نِيست . در عين حال مبارزه برای آزادسازی ايران است و اين حرکات به هيچ عنوان با شوخی و تعارف سر سازگاری ندارد .
هر که با برنامه و انديشه سرو کار دارد ، می تواند نظری را بپذيرد يا نپذيرد . ولی اگر کسی خواندن حتی يک بيانيه را ، منوط به شناسائی نام و نشان هستة مرکزی يا هر کس ديگر بداند ، با جوّ اعتماد موجود !! ، بهتر است که اصولاً بيانيه را نخواند .
گذشته از اينگونه بهانه ها ، مجموعاً سکوت در برابر اين حرکت ، علاوه بر علل گفته شده ، موارد ديگری را نيز شامل می شود ، از آن جمله :
خود محوری و خودخواهی های سياسی
عدم اعتقاد راستين به مشارکت سياسي
عدم اعتقاد به تقسيم قدرت سياسی
عدم اختلاف بنيادين با جمهوری اسلامی و پذيرش وضعيت موجود
نداشتن باور به سرنگونی
گرايش به اصلاح طلبان حکومتی
که هر کدام اينها می تواند زمينة بحثی باشد .به هر روی ، از آنجائيکه با عدم پاسخ سازمانها و گروههای اپوزيسيون ، حرکتِ بسوی کنگرة ملی ايران آزاد ، نمی توانست به فعاليت خويش ، با روند پيشين ، ادامه دهد ، و از آنجائيکه بنا به باور ما مبارزه ادامه دارد و تعطيل بردار نيست ، و تنها شکل و شيوة مبارزه می تواند دگرگون شود ،هيئت مؤسس کنگرة ملی ايران آزاد بر آن شد که آغاز